عمری است دل گرفته ٬عاجز از این تباهی
قلبم تپش ندارد ٬ از حجم این سیاهی
دیگر توان ماندن در این قفس ندارم
آخر گناه من چیست ؟ جز جرم بی گناهی !
قلبم در انتظار است ٬ گویا به گل نشسته
مثل پرنده ای که بال و پرش شکسته
اینجا غریب و بی کس در انتظار صبحم
تاب و توان ندارم ٬ افسار دل گسسته
یک لحظه از خیالت دوری چو می گزینم
یک باره بی اراده در فکر تو نشینم
من قدرت جدایی از عشق تو ندارم .....
|
+| نوشته شده توسط محمدرضا.ر در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 0:20 |